ایلیاایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

ایلیا قند عسل طلای مامان

آش دندونییییییییییییی

گل پسر من  مامان تنبل موفق شد بعد چند روز بیاید برات مطب بنویسه بالاخره روزجمعه هفته قبل در تاریخ10/6/91 برات اش دندونی را درست کردم وتوی ظرفهای یه بار مصرف ریختمو به فامیل ها وهمسایه ها ودوستان مامانی دادم همه خیلی تعریف کردن که خوشمزه شده بود........ خدا کنه با عرض معذرت خودت میدونی مامان هنرمندی نداری که بتونه آش دندونیت را تزینش بکنه وواست عکس بگیره تو بلاگت قرار بده ولی خداییش دست تنها بودم کلی هم کار داشت به همین خاطر خیلی خسته شده بودم شب قبلش هم عروسی دختر همسایه بود منم ساعت 2 خوابیدم صبحم ساعت 6 بیدار شدم واست  آش دندونی را گذاشتم تا ساعت 4بعداز ظهر با شعله کم کاملا خوشمزه ولعابدار شده بود بعد هم عمه نرگس اومد خونمو...
18 شهريور 1391

یازده ماهگیت مبارک

جوجه فسقلی مامان داره یواش یواش یکساله میشه دوماه بیشتر نمونده خدایاچقدر این روزها زود میگذره مثل خواب ورویا میمونه واسه مامانی دوست دارم زمان را با دستهام نگه دارم اخه کارهای گل پسرم خیلی شیرین وبامزه شده پسرم دیروز ده ماهش کامل شدووارد یازدهمین ماه زندگیش شد مامانش هم تنبل با یه روز تاخیر امد وبلاگشو آپ کردوای مامانی وقتی از سرکار میام تا صدامو میشنوی خودتو با سرعت برق وباد بهم میرسونی وپاهامو میچسبی ومی خواهی بغلت کنم حتی نمی زاری کفشهامو در بیارم دیگه باهزار کلک ومکافات وگریه لباسهامو در میارم بهت شیر میدم بدش هم دالی بازی وکلاغ پر بعد هم شما از این طرف به اون طرف چهار دست وپا میری ومامانت دنبالت میکنه شما هم کلی ذوق وخنده میکنی اله...
8 شهريور 1391

جونه زدن اولین مروارید گل پسری

مامان جون مبارک باشه جونه زدن دندون قشنگت بالاخره بعد ازگذشت 9ماه 20روز ایلیا عزیزک مامان هم دندونش از میان لثه هاش شکوفا شد جوجوی مامان روزپنج شنبه26/05/91 وقتی مامان سرکار اومدم وبهت شیر دادم احساس کردم یه چیزی تیزی درون دهنته دستم شستم کشیدم به لثت وایییییییییی دیدم وای ازسمت راست اولین دندون گل پسری جونه زده چقدرذوق و خوشحالی کردم هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا سریع بابایی راصدا کردم دندونت به  بابایی و  داداشی نشون دادم تازه زنگ زدم به خاله و بعدش روز عید فطر به بابابزرگی و عمه هات دایی هات هم گفتم پسرم دندون دارشده قرار شد برات  جمعه همین هفته آش دندونی درست کنم انشالله برات آش دندونی در...
31 مرداد 1391

عکسسسسسسسسسس

 چند تا عکس از موتور سواری گل پسرمون ایلیا الهی مامان قربون خندهات بشه مامان جونم خسته شدم از تروخدا کمک کن بیام از موتور پایین ...
18 مرداد 1391

ورود به ده ماهگی ورجک مامان مبارکککککککککککککککککککککککککک

عزیز دل مامانی الان که دارم برات می نویسم 5 روز هست که وارد دهمین ماه زندگیت شدی مبارک باشه ای عزیز دل مامان مامان خیلی خیلی تنبلی شدم  که بعد از چند روز تا خیر دارم برات مطلب می نویسم  به دو علت یکی ماه رمضونه بعضی روزها مامان روزه هست حوصله نداره....................یکی هم نمی دونم چرا  چند روزیه دل وداغ هیچ کاری را ندارم اخه از نداشتن  پدر ومادردلم خیلی میگیره واحساس تنهایی میکنم اگر اونها راداشتم برام خیلی پشتوانه بودندگاهی میبیینم دوستان واشنایانم در هفته دو وسه روزشونه خونه پدرشون هستند وخوش میگذروند دلم برای خودم وبچه هام که تنها بی کس هستیم میسوزه وگریم میگیره در تنهایی اخه هیشکی واسه من پدر ومادر نمیشه..........
14 مرداد 1391

مسافرت گل پسری به شمال وتعطیلات مامانی

  سلام سلام ما ازمسافرت اومدیم حالا برات بگم چکارها کردیموکجاها رفتیم در این مدت   مامان جونی تعطیلات مامانی از 22تیر شروع شدخیلی دلم یه مسافرت می خواست دوست داشتم با خاله جون وبچه هاش بریم اراک ولرستان وکردستان ولی بابای وداداشی موافق نبودن بابای به خاطر شما میگفت  هوا گرمه و پسرمون خدای نکرده مریض میشه......دیگه سخته با ایلیا مسافرت طولانی رفتن به هر حال منم راضی شدم که شما گل پسری راحت باشی................ به هر حال همراه باباو داادشی خاله فاطمه که ازت نگهداری میکنه رفتیم شمال خونه دایی حمید اخه حامد پسر دایی ودایی جونت خیلی اصرار کردند که بریم خونشون ماهم قبول کردیم جمعه ساعت 2 حرکت کردیم رفتیم رشت خونه دایی جون...
31 تير 1391

اولین مسافرت قند عسل به جزیره کیش

بعد از بدنیا اومدنت مامانی تصمیم گرفتیم بریم مسافرت داداشی دلش خیلی می خواست بریم کیش خلاصه با دایی وبچه هاش کیش راانتخاب کردیم درست دوماه وبیست روز از بدنیا امدنت می گذشت رفتیم کیش ساعت 8صبح از خونه حرکت کردیم ساعت 15/10فرودگاه بودیم ساعت حرکت هواپیما 45/10 بود بعد از مدتی سوار هواپیما شدیم حدود دو ساعتی  کشید تابه جزیره زیبایی کیش برسیم ( مامانی من خیلی ترسیده بودم اخه اولین بار بود هواپیما سوار می شدم) نمی دونم شما که همش خواب بودی وبا کمربند به مامانی وصل بودی خیلی بهت خوش میگذشت مامانی وقتی از هواپیما اومدیم پایین دیدیم از طرف هتل اومدن استقبالمون بعد از جابجا شدن رفتیم ناهار بعداز ظهر استراحت کردیم بعد ساعت 30/3رفتیم پدیده شاندیز...
19 تير 1391

نه ماهگی و سینه خیز وچهار دست پارفتن گل پسرم مبارک

  مامان جون خیلی خیلی تنبل شدم چند روز  نتونستم بیام وبت را آپ کنم چند مشکل وجود داشت اول اینکه کامپیوتر خونه خراب شده دوم محل کارم اینترنتمون با مشکل مواجهه شده بود. مامان قربونت برم بلاخره طلسمو شکستم مامان جونم چند روز قبل بادست وپاهات حرکت به سمت جلو را یاد گرفتی از روزی که وارد نه ماهگی شدی  چند تا کار را باهم انجام میدی سینه خیز وچهار دست وپا میری ووسایل خونه میچسبی وبلندمیشی روپاهات می ایستی........ الهی مامان بخورمت که هرروز دلم غش وضعف میره برات مامان جون دیگه خودت را سریع به هرچی دور برت باشه می رسونی وکلی خنده میکنی مامان جونی دیروز یه پله کوچیک بین اشپزخونه وحال هست انقدر سعی کردی که از اونجا تونستی بیایی...
18 تير 1391